معنی ۱neutral · 88%
درهمکشیدگیِ چهره که درد، انزجار یا ناخوشایندی را نشان میدهد.
مثالهای طبیعی
A grimace crossed her face as the needle entered.
وقتی سوزن وارد شد، صورتش از درد در هم رفت.
He greeted the bitter drink with a grimace.
او با چهرهای درهمکشیده به نوشیدنی تلخ واکنش نشان داد.
The actor quickly concealed his grimace.
بازیگر خیلی زود حالت ناخوشایند چهرهاش را پنهان کرد.
نکتهٔ کاربردی
Grimace معمولاً نشانهٔ ناراحتی است، نه صمیمیت؛ لبخند معنای متفاوتی دارد.
