معنی ۱neutral · 87%
بدخلق و زودرنج در حالتی که کوچکترین چیزها فرد را ناراحت میکنند
مثالهای طبیعی
The tired toddler was grumpy before lunch.
کودک نوپا از خستگی، پیش از ناهار بداخلاق شده بود.
I get grumpier when I miss breakfast.
وقتی صبحانه نخورم، بداخلاقتر میشوم.
Why is our neighbour so grumpy today?
چرا همسایهمان امروز اینقدر اخموست؟
نکتهٔ کاربردی
Grumpy بیشتر به زودرنجی و غرزدن اشاره دارد تا خشم شدید. شکلهای مقایسهای آن grumpier و grumpiest هستند.
