معنی ۱neutral · 85%
کاری که بهطور منظم و مکرر انجام میشود و بخشی از رفتار همیشگی فرد شده است.
مثالهای طبیعی
His habitual lateness affected the whole team.
دیرکردن همیشگی او روی کل تیم اثر گذاشت.
Habitual snacking can make meal planning difficult.
ریزهخواری از روی عادت میتواند برنامهریزی وعدههای غذایی را دشوار کند.
The mistake was habitual rather than accidental.
آن اشتباه از روی عادت بود، نه اتفاقی.
نکتهٔ کاربردی
اغلب به الگویی اشاره دارد که تغییرش دشوار است؛ یک اتفاق تنها habitual نیست.
