معنی ۱neutral · 87%
دیدن، شنیدن یا حس کردن چیزی که در واقع وجود ندارد.
مثالهای طبیعی
After two nights awake, she began to hallucinate.
او پس از دو شب بیخوابی، شروع به تجربهٔ توهم کرد.
He hallucinated insects moving across the walls.
او حشراتی را میدید که گویی روی دیوارها حرکت میکردند، درحالیکه وجود نداشتند.
Severely dehydrated hikers sometimes hallucinate.
کوهنوردانی که بهشدت آب بدنشان را از دست دادهاند، گاهی دچار توهم میشوند.
نکتهٔ کاربردی
برای تجربهٔ حسیِ کاذب به کار میرود؛ صرفاً اشتباه کردن یا خیالپردازی نیست.
