معنی ۱neutral · 90%
انجام دادن، فهمیدن یا حل کردن چیزی دشوار بودن.
مثالهای طبیعی
This test is hard.
این آزمون سخت است.
She has a hard question.
او یک سؤال سخت دارد.
The lesson seems hard today.
درس امروز سخت به نظر میرسد.
نکتهٔ کاربردی
از hard برای چیزهایی استفاده کنید که به تلاش، مهارت یا فکر زیادی نیاز دارند. شکلهای مقایسهای آن harder و hardest هستند.
ترکیبهای رایج
— کاری که به تلاش زیادی نیاز دارد

