وضعیتی که در آن افراد یا گروهها بهصورت صلحآمیز کنار هم زندگی یا کار میکنند
مثالهای طبیعی
The neighborhood values harmony between different cultural groups.
این محله برای هماهنگی میان گروههای فرهنگی مختلف ارزش قائل است.
The department worked in harmony despite intense deadlines.
این بخش با وجود مهلتهای فشرده هماهنگ و همدلانه کار کرد.
The initiative aims to strengthen social harmony.
این طرح با هدف تقویت همزیستی اجتماعی اجرا میشود.
نکتهٔ کاربردی
در این معنی `harmony` غیرقابلشمارش است و اغلب پس از `in` یا با `between` میآید.
