بیدرنگ کاری را انجام دادن یا با شتاب به جایی رفتن.
مثالهای طبیعی
She hastened to reassure the worried parents.
او شتاب کرد تا به والدین نگران اطمینان بدهد.
Hearing the alarm, they hastened toward the exit.
با شنیدن صدای آژیر، با شتاب بهسوی خروجی رفتند.
I hasten to add that the decision is not final.
لازم میدانم فوراً اضافه کنم که تصمیم هنوز نهایی نیست.
نکتهٔ کاربردی
ساختار hasten to do something از hurry to do it رسمیتر است؛ I hasten to add عبارتی رایج برای افزودن فوری توضیح است.
