احساسی درونی دربارهٔ درست یا محتمل بودن چیزی، بدون داشتن شواهد کافی برای توضیح علت آن.
مثالهای طبیعی
I have a hunch that the neighbour knows more.
حس میکنم همسایهمان چیزهای بیشتری میداند.
On a hunch, she applied for the new role.
او صرفاً بر اساس یک حدس درونی برای شغل جدید درخواست داد.
My hunch is that the train will be late.
حدسم این است که قطار تأخیر خواهد داشت.
نکتهٔ کاربردی
Hunch یک واقعیت اثباتشده یا نتیجهٔ مبتنی بر شواهد نیست، اما ممکن است بر تصمیم فرد اثر بگذارد.
