معنی ۱formal · 90%
وضعیتی سردرگم و پیچیده، اغلب همراه با اختلاف یا آبروریزی
مثالهای طبیعی
The resignation triggered a political imbroglio.
استعفا به یک بحران سیاسی پیچیده انجامید.
Officials struggled to untangle the sponsorship imbroglio.
مسئولان برای حلوفصل ماجرای آشفتهٔ حمایت مالی تلاش کردند.
An imbroglio over funding stalled the new research centre.
اختلاف پیچیده بر سر بودجه، راهاندازی مرکز پژوهشی تازه را متوقف کرد.
نکتهٔ کاربردی
imbroglio معمولاً برای گرفتاریِ چندطرفه و گیجکننده به کار میرود.
