معنی ۱neutral · 89%
آنقدر بزرگ یا مهم که نتوان اندازه یا مقدارش را بهدقت تعیین کرد.
مثالهای طبیعی
Their support brought immeasurable relief to the community.
حمایت آنها برای جامعه آرامشی وصفناشدنی به همراه آورد.
The teacher’s influence on students was immeasurable.
تأثیر آن معلم بر دانشآموزان اندازهناپذیر بود.
We owe her a debt of immeasurable gratitude.
ما بینهایت سپاسگزار او هستیم و دِینی از قدردانیِ بیحد به گردن داریم.
نکتهٔ کاربردی
اغلب در معنای مجازی اهمیت بسیار زیاد را میرساند، نه ناتوانی فنیِ ابزارهای اندازهگیری را.
