معنی ۱neutral · 86%
بیحرکت یا ناتوان از حرکت.
مثالهای طبیعی
The van remained immobile after the collision.
ون پس از تصادف بیحرکت ماند.
The photographer stayed immobile as the deer approached.
عکاس هنگام نزدیکشدن گوزن بیحرکت ماند.
After surgery, his left arm was temporarily immobile.
پس از جراحی، بازوی چپ او موقتاً بیحرکت بود.
نکتهٔ کاربردی
با immobile به وضعیتِ بیحرکتبودن اشاره میکنیم؛ از خودِ جمله مشخص میشود که حرکت ممکن نیست یا شخص عمداً ثابت مانده است.
