معنی ۱neutral · 89%
چنان جزئی یا ناچیز که تقریباً نتوان آن را تشخیص داد.
مثالهای طبیعی
The movement of her eyelid was almost imperceptible.
حرکت پلک او تقریباً نامحسوس بود.
An imperceptible hum remained beneath the music.
زیر صدای موسیقی، وزوزی نامحسوس همچنان شنیده میشد.
The painting showed imperceptible fading after careful conservation.
نقاشی پس از مرمت دقیق، رنگپریدگی بسیار نامحسوسی نشان میداد.
نکتهٔ کاربردی
این صفت اغلب با almost یا virtually میآید؛ imperceptible به معنای خیالی یا غیرواقعی نیست.
