معنی ۱formal · 90%
یک برنامه، تصمیم، سیاست یا سیستم را عملاً به اجرا درآوردن
مثالهای طبیعی
The company implemented a new training system last month.
شرکت ماه گذشته یک سیستم آموزشی جدید اجرا کرد.
Officials will implement the policy in three stages.
مقامها این سیاست را در سه مرحله اجرا خواهند کرد.
The team implemented several changes after user testing.
تیم پس از آزمایش کاربران چند تغییر را پیادهسازی کرد.
نکتهٔ کاربردی
`Implement` در بافتهای رسمی، فنی و محیط کار برای تبدیل تصمیم یا طراحی به عمل رایج است.
