تحمیل کردن؛ وضع کردن.
مثالهای طبیعی
The city imposed a ban on parking here.
شهر برای پارک کردن در اینجا ممنوعیت وضع کرد.
The government may impose new taxes.
دولت ممکن است مالیاتهای تازهای وضع کند.
I don't want to impose my opinion on you.
نمیخواهم نظرم را به تو تحمیل کنم.
نکتهٔ کاربردی
در ترکیب «impose a tax»، «impose» در معنای «تحمیل کردن» بهکار رفته است. این فعل را متناسب با زمان و فاعل صرف کنید.
