کسی یا چیزی را از انجام فعالیتهای عادی یا کارکرد درست ناتوان کردن.
مثالهای طبیعی
The knee injury incapacitated her for nearly a month.
آسیب زانویش نزدیک به یک ماه او را از انجام فعالیتهای عادی ناتوان کرد.
A severe infection can incapacitate even healthy adults.
عفونتی شدید میتواند حتی بزرگسالان سالم را از پا بیندازد.
The outage incapacitated the city’s emergency communications network.
آن قطعی، شبکهٔ ارتباطات اضطراری شهر را از کار انداخت.
نکتهٔ کاربردی
incapacitate از «دردسر ایجاد کردن» شدیدتر است و نشان میدهد کارکرد یا فعالیت مؤثر عملاً متوقف شده است.
