شخص یا چیزی که یک ویژگیِ انتزاعی را به شکلی ملموس و قابلمشاهده نشان میدهد.
مثالهای طبیعی
The singer became the incarnation of youthful rebellion.
آن خواننده به مظهرِ طغیانِ جوانی بدل شد.
In the play, the tyrant represents an incarnation of greed.
در نمایش، شخصیتِ ستمگر تجسمی از طمع است.
Many regarded the monument as an incarnation of national pride.
بسیاری آن یادمان را مظهرِ غرورِ ملی میدانستند.
نکتهٔ کاربردی
وقتی یک ویژگیِ انتزاعی به شکلِ ملموس نمود پیدا میکند، incarnation از «نمونه» معنایِ نیرومندتری دارد.
