معنی ۱neutral · 89%
پیوسته یا چنان پیدرپی که انگار هیچ وقفهای در کار نیست.
مثالهای طبیعی
The dog barked incessantly throughout the night.
سگ تمام شب بیوقفه پارس میکرد.
Reporters incessantly questioned the minister about the missing funds.
خبرنگاران بیوقفه از وزیر دربارهٔ پولهای ناپدیدشده سؤال میکردند.
Our printer beeped incessantly until the cartridge was replaced.
چاپگر ما تا زمانی که کارتریج عوض شد، مدام بوق میزد.
نکتهٔ کاربردی
این قید معمولاً پافشاری یا تکرارِ ناخوشایند را القا میکند؛ constantly میتواند خنثیتر باشد.
