معنی ۱formal · 85%
با ابزار تیز، بریدگی عمدی و مشخصی روی سطح ایجاد کردن.
مثالهای طبیعی
She incised a spiral into the clay.
او طرحی مارپیچی روی گل حک کرد.
The lettering was incised along the stone border.
حروف در امتداد حاشیهٔ سنگ کندهکاری شده بودند.
The surgeon carefully incised the tissue.
جراح با دقت بافت را برش زد.
نکتهٔ کاربردی
در پزشکی، حکاکی و ساخت اشیا برای برش دقیق به کار میرود.
ترکیبهای رایج
— حروف حکشده در یک سطح
