معنی ۱formal · 82%
چنان شخصی یا بیانناپذیر که دیگران نتوانند آن را کاملاً درک کنند.
مثالهای طبیعی
Her grief felt incommunicable to strangers.
اندوه او برای غریبهها بیانناپذیر به نظر میرسید.
Some memories remain incommunicable even to close friends.
بعضی خاطرهها حتی برای دوستان نزدیک هم بیانناپذیر میمانند.
The performance evoked an incommunicable sense of loss.
این اجرا احساس وصفناپذیری از فقدان را برانگیخت.
نکتهٔ کاربردی
بیشتر برای احساس یا تجربهای به کار میرود که انتقال آن دشوار است.
