معنی ۱formal · 84%
بهویژه در احساسات، عقاید یا تعهدات، پیشبینیناپذیر و پیدرپی تغییر کردن.
مثالهای طبیعی
His inconstant loyalty upset the whole team.
وفاداری متزلزل او تمام گروه را ناراحت کرد.
The narrator portrays her as inconstant in love.
راوی او را در عشق بیثبات تصویر میکند.
Public support proved surprisingly inconstant during the campaign.
حمایت عمومی در طول کارزار بهشکلی غیرمنتظره ناپایدار بود.
نکتهٔ کاربردی
اغلب برای وفاداری، احساسات و حمایت ناپایدار استفاده میشود.
