معنی ۱formal · 84%
چنان اصولگرا بودن که رشوه یا نفوذ نادرست نتواند رفتار فرد را تغییر دهد.
مثالهای طبیعی
Voters trusted her as an incorruptible official.
رأیدهندگان به او بهعنوان مسئولی فسادناپذیر اعتماد داشتند.
The judge remained incorruptible under pressure.
قاضی زیر فشار هم فسادناپذیر ماند.
He was admired for being incorruptible throughout his career.
او در سراسر دوران کاریاش به فسادناپذیری شهرت داشت.
نکتهٔ کاربردی
اغلب برای قاضی، مقام دولتی یا فرد مقاوم در برابر رشوه به کار میرود.
