با ارائهٔ مدرک یا گفتهای، کسی را در مظانِ دخالت در جرم یا تخلف قرار دادن.
مثالهای طبیعی
The recordings could incriminate several senior officials.
آن فایلهای صوتی میتوانستند چند مقام ارشد را در مظان اتهام قرار دهند.
She refused to answer questions that might incriminate her.
او از پاسخ دادن به سؤالهایی که ممکن بود علیه خودش مدرک فراهم کنند خودداری کرد.
The audit found emails that incriminated the former director.
حسابرسی ایمیلهایی یافت که علیه مدیر سابق مدرک محسوب میشدند.
نکتهٔ کاربردی
incriminate یعنی با شواهدی کسی را در مظان دخالت قرار دادن؛ به معنای اثبات قطعی جرم در دادگاه نیست.
