باعث رخ دادن یک حالت، واکنش یا فرایند مشخص شدن
مثالهای طبیعی
The medication induced deep sleep within minutes.
این دارو ظرف چند دقیقه خواب عمیقی ایجاد کرد.
Higher rates may induce a slowdown in investment.
نرخهای بالاتر ممکن است باعث کند شدن سرمایهگذاری شوند.
The images induced anxiety in several participants.
این تصاویر در چند شرکتکننده اضطراب ایجاد کردند.
نکتهٔ کاربردی
این معنی در بافتهای رسمی، علمی و تحلیلی رایج است، زمانی که یک عامل موجب اثری میشود.
