معنی ۱formal · 86%
چنان عمیق و ریشهدار بودن که نتوان آن را بهکلی از میان برد.
مثالهای طبیعی
The journey left an ineradicable memory of home.
آن سفر خاطرهای محونشدنی از خانه در ذهنش به جا گذاشت.
Such prejudices can seem ineradicable after generations of neglect.
چنین تعصبهایی پس از نسلها بیتوجهی ممکن است ریشهکننشدنی به نظر برسند.
She retained an ineradicable distrust of powerful institutions.
او بیاعتمادی ریشهدار و زدودنناپذیری نسبت به نهادهای قدرتمند داشت.
نکتهٔ کاربردی
از persistent تأکیدیتر است و اغلب برای نگرشهای عمیقاً ریشهدار به کار میرود.
