معنی ۱neutral · 88%
چنان فراوان یا بادوام بودن که به نظر برسد هرگز تمام نمیشود.
مثالهای طبیعی
The children had an inexhaustible supply of questions.
بچهها انگار منبعی تمامنشدنی از سؤال داشتند.
Her patience seemed inexhaustible during the long recovery.
صبر او در دوران طولانی بهبودی پایانناپذیر به نظر میرسید.
The guide drew on an inexhaustible fund of stories.
راهنما از گنجینهای تمامنشدنی از داستانها بهره میگرفت.
نکتهٔ کاربردی
این واژه اغلب استعاری است؛ «صبرِ تمامنشدنی» به این معنا نیست که شخص واقعاً هرگز خسته نمیشود.
