معنی ۱neutral · 90%
دارای قدرت قابلتوجه برای اثر گذاشتن بر تصمیمها، دیدگاهها، رویدادها یا رفتار دیگران
مثالهای طبیعی
She remains influential among younger voters.
او همچنان در میان رأیدهندگان جوان نفوذ زیادی دارد.
The study became highly influential in public-health policy.
این پژوهش در سیاست سلامت عمومی بسیار تأثیرگذار شد.
Large investors are more influential during major negotiations.
سرمایهگذاران بزرگ در مذاکرات مهم بانفوذترند.
نکتهٔ کاربردی
`Influential` توان شکل دادن به نتایج را توصیف میکند، نه صرفاً شهرت یا دیدهشدن.
