وضعیتِ کماتفاقافتادنِ چیزی یا رخدادنِ آن با فاصلههایِ زمانیِ زیاد.
مثالهای طبیعی
The infrequency of local premieres troubled the theatre director.
کمبودنِ تعدادِ اجراهایِ نخستِ محلی، مدیرِ تئاتر را نگران کرد.
Trains operated with alarming infrequency after the cuts.
پس از کاهشِ خدمات، قطارها بهطرزِ نگرانکنندهای کم رفتوآمد میکردند.
Their letters became notable for their infrequency.
نامههایِ آنها از بس بهندرت میرسید، این کمبودنِ تعداد به ویژگیِ شاخصشان تبدیل شده بود.
نکتهٔ کاربردی
Infrequency به دفعاتِ کم مربوط است، نه فاصلههایِ نامنظم؛ چیزی میتواند نادر اما کاملاً منظم رخ دهد.
