معنی ۱neutral · 90%
شخص یا حیوانی که بهطور دائمی یا منظم در مکان مشخصی زندگی میکند
مثالهای طبیعی
She has been an inhabitant of the island for decades.
او چند دهه است که ساکن این جزیره است.
The fox is a common inhabitant of these forests.
روباه یکی از ساکنان رایج این جنگلهاست.
Many inhabitants opposed the proposed road through the neighborhood.
بسیاری از ساکنان با جادهٔ پیشنهادی که از محله عبور میکرد مخالفت کردند.
نکتهٔ کاربردی
`Inhabitant` بر زندگی کردن در یک مکان تأکید دارد؛ برای افراد، در بافتهای اداری روزمره `resident` معمولاً رایجتر است.

