بیهوش است و نمیتواند نسبت به رویدادهایِ اطراف واکنشی نشان دهد.
مثالهای طبیعی
Rescuers found the climber insensible beside the trail.
امدادگران کوهنورد را بیهوش کنارِ مسیر پیدا کردند.
He lay insensible until the carriage stopped.
او تا زمانی که درشکه ایستاد، بیهوش افتاده بود.
The anaesthetic rendered the patient insensible.
دارویِ بیهوشی بیمار را از هوش برد.
نکتهٔ کاربردی
در معنایِ جسمی، insensible به بیهوشی اشاره دارد، نه به نداشتنِ عقلِ سلیم.
