بیتوجه به اینکه حرف یا رفتار خود چه تأثیری بر احساس دیگران میگذارد.
مثالهای طبیعی
His insensitive joke upset several colleagues.
شوخی بیملاحظهٔ او چند نفر از همکارانش را ناراحت کرد.
That was insensitive of me to say.
این حرف را زدن از طرف من بیملاحظگی بود.
The manager seemed insensitive to her concerns.
مدیر ظاهراً به نگرانیهای او بیاعتنا بود.
نکتهٔ کاربردی
insensitive to + noun شخص یا موضوعی را مشخص میکند که به آن بیتوجهی شده است؛ insensitive of + person دربارهٔ رفتار شخص قضاوت میکند.
