نمیتوان، یا ظاهراً نمیتوان، راهِ حلِ موفقی برایِ آن پیدا کرد.
مثالهای طبیعی
The negotiators confronted an apparently insoluble dispute.
مذاکرهکنندگان با اختلافی روبهرو شدند که ظاهراً حلنشدنی بود.
Under these rules, the paradox remains insoluble.
با این قواعد، آن پارادوکس همچنان لاینحل میماند.
For years, the funding crisis looked insoluble.
بحرانِ تأمینِ بودجه سالها حلنشدنی به نظر میرسید.
نکتهٔ کاربردی
Insoluble دربارهٔ مسئلههایِ انتزاعی یعنی حلنشدنی، نه لزوماً فهمنشدنی.
