فرایند قرار دادن تجهیزات، نرمافزار یا یک سامانه در جای خود و آمادهکردن آن برای استفاده
مثالهای طبیعی
Installation of the update took less than ten minutes.
نصب بهروزرسانی کمتر از ده دقیقه طول کشید.
The price includes installation of the new heating system.
قیمت شامل نصب سامانهٔ گرمایشی جدید است.
We experienced no disruption during the equipment installation.
در طول نصب تجهیزات هیچ اختلالی نداشتیم.
نکتهٔ کاربردی
`Installation` هم برای نرمافزار و هم برای تجهیزات فیزیکی به کار میرود. خودِ فرایند اغلب غیرقابلشمارش است؛ یک کار نصب مشخص میتواند قابلشمارش باشد.

