بهطور رسمی یا روشن به کسی گفتن که کاری انجام دهد
مثالهای طبیعی
Management instructed staff to leave the building.
مدیریت به کارکنان دستور داد ساختمان را ترک کنند.
The judge instructed jurors to ignore the remark.
قاضی به اعضای هیئت منصفه دستور داد آن اظهارنظر را نادیده بگیرند.
We were instructed that refunds required original receipts.
به ما اطلاع داده و دستور داده شد که بازپرداخت به رسید اصلی نیاز دارد.
نکتهٔ کاربردی
این معنی از `tell` رسمیتر و اقتدارآمیزتر است، بهویژه در بافتهای حرفهای، حقوقی یا رویهای.
