ضروری و مرکزی برای کامل بودن یا کارکرد مؤثر چیزی
مثالهای طبیعی
Accessibility is integral to the platform's design.
دسترسپذیری بخشی جداییناپذیر از طراحی پلتفرم است.
Reflection remains an integral part of professional learning.
بازاندیشی همچنان بخشی جداییناپذیر از یادگیری حرفهای است.
Trust became integral to the partnership's success.
اعتماد برای موفقیت این مشارکت به عاملی اساسی تبدیل شد.
نکتهٔ کاربردی
`Integral` از `important` قویتر و رسمیتر است و القا میکند که چیزی در هستهٔ کل قرار دارد.
