معنی ۱neutral · 89%
ترکیبشده در یک کل هماهنگ که اجزای آن بهطور مؤثر با هم کار میکنند
مثالهای طبیعی
The company adopted an integrated payment system.
شرکت یک سامانهٔ پرداخت یکپارچه به کار گرفت.
The network is becoming more integrated each year.
شبکه هر سال یکپارچهتر میشود.
Patients benefit from integrated care across departments.
بیماران از مراقبت یکپارچه میان بخشها سود میبرند.
نکتهٔ کاربردی
`Integrated` بر هماهنگی و اتصال تأکید دارد، نه صرفاً وجود چند جزء.
