معنی ۱neutral · 90%
فرایند ترکیب افراد، بخشها یا سیستمهای جداگانه بهگونهای که با هم کار کنند
مثالهای طبیعی
Integration of the two platforms reduced duplicate work.
یکپارچهسازی دو پلتفرم کارهای تکراری را کاهش داد.
Successful integration into the school community takes time.
یکپارچه شدن موفق در جامعهٔ مدرسه زمان میبرد.
Staff integration remained the merger's hardest challenge.
یکپارچهسازی کارکنان سختترین چالش ادغام شرکت باقی ماند.
نکتهٔ کاربردی
`Integration` بر فرایند یا نتیجهٔ تبدیل شدن به بخشی از یک کل کارآمد تمرکز دارد.
