معنی ۱neutral · 88%
فردی که ایدههای پیچیده و پرسشهای فرهنگی یا اجتماعی را مطالعه، پرورش یا در فضای عمومی دربارهٔ آنها بحث میکند
مثالهای طبیعی
She became a prominent intellectual after the war.
او پس از جنگ به روشنفکری برجسته تبدیل شد.
Several intellectuals challenged the prevailing theory.
چند روشنفکر نظریهٔ غالب را به چالش کشیدند.
He was both an artist and an intellectual.
او هم هنرمند بود و هم روشنفکر.
نکتهٔ کاربردی
این اسم معمولاً به درگیری مداوم با ایدهها اشاره دارد، نه صرفاً باهوش بودن.
