معنی ۱formal · 86%
برای مدتی کوتاه متوقف شدن، با این احتمال که دوباره از سر گرفته شود.
مثالهای طبیعی
The rain intermitted briefly before the storm returned.
باران مدت کوتاهی قطع شد و بعد طوفان دوباره برگشت.
Her fever intermits for several hours each afternoon.
تب او هر بعدازظهر برای چند ساعت فروکش میکند.
The mechanical hum intermitted whenever the power fluctuated.
صدای یکنواخت دستگاه هر وقت برق نوسان میکرد، موقتاً قطع میشد.
نکتهٔ کاربردی
کمکاربرد است؛ صفت مرتبط intermittent آشناتر است.
