معنی ۱neutral · 90%
که در فاصلههای زمانی معین یا نامعین رخ میدهد، نه بهشکل پیوسته و بیوقفه.
مثالهای طبیعی
Intermittent showers are expected throughout the afternoon.
برای سراسر بعدازظهر، بارشهای پراکنده و متناوب پیشبینی میشود.
Our office has suffered intermittent connection failures.
دفتر ما بارها با قطعیهای مقطعی اتصال روبهرو شده است.
The pain was intermittent rather than constant.
درد او گهگاه بروز میکرد و دائمی نبود.
نکتهٔ کاربردی
intermittent به وجود وقفه بین نوبتهای وقوع اشاره میکند؛ continuous یعنی چیزی بیوقفه ادامه دارد.
