توصیفکنندهٔ درگیری زیانبار یا خشونتباری که میان جناحهای رقیب درون یک گروه یا سازمان رخ میدهد.
مثالهای طبیعی
The party suffered an internecine struggle over leadership.
حزب از کشمکش مخرب داخلی بر سر رهبری آسیب دید.
Internecine disputes weakened the firm before its collapse.
اختلافهای ویرانگر داخلی، شرکت را پیش از فروپاشی ضعیف کرد.
The movement was torn apart by internecine warfare.
جنبش بر اثر جنگ و کشمکش میان جناحهای خودش از هم پاشید.
نکتهٔ کاربردی
برای درگیری درون یک مجموعهٔ بزرگتر به کار میرود، نه صرفاً خصومت میان دو کشور.
