معنی ۱neutral · 86%
چیزی که فعالیت، رویداد یا گفتوگویی را موقتاً متوقف میکند
مثالهای طبیعی
Sorry for the interruption; I have one quick question.
ببخشید که حرفتان را قطع میکنم؛ فقط یک سؤال کوتاه دارم.
There was an interruption in train service this morning.
امروز صبح در خدمات قطار وقفهای پیش آمد.
Frequent interruptions made it hard to concentrate.
وقفههای پیدرپی تمرکزکردن را سخت کرده بود.
نکتهٔ کاربردی
برای وقفه در یک روند از interruption in استفاده کنید؛ برای فعلِ «قطعکردن جلسه» میگوییم interrupt the meeting.
