معنی ۱neutral · 86%
دارای جزئیات ریز و بههمپیوستهٔ فراوان که آن را پیچیده میکنند.
مثالهای طبیعی
The jeweller created an intricate silver pattern.
جواهرساز نقش ظریف و پیچیدهای از نقره ساخت.
Their system is more intricate than it first appears.
سامانهٔ آنها پیچیدهتر از چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد.
The novel follows several intricate storylines.
داستان رمان چند خط روایی پیچیده و درهمتنیده را دنبال میکند.
نکتهٔ کاربردی
Intricate بر جزئیات ریز و درهمتنیده تأکید دارد؛ complicated بهطور کلی دشوار یا پیچیده بودن را میرساند.
