معنی ۱neutral · 86%
توانایی درک یا داوری دربارهٔ چیزی بدون استدلال آگاهانه و گامبهگام.
مثالهای طبیعی
She trusted her intuition during the interview.
او در طول مصاحبه به شهود خود اعتماد کرد.
Intuition alone cannot replace sound evidence.
شهود بهتنهایی نمیتواند جای شواهد معتبر را بگیرد.
I had an intuition that something had changed.
حس درونیام میگفت که چیزی تغییر کرده است.
نکتهٔ کاربردی
هنگامی که به توانایی کلی اشاره کند معمولاً شمارشناپذیر است؛ یک برداشت معین میتواند با an intuition بیان شود.
