معنی ۱neutral · 90%
وضعیت یا میزان مشارکت در یک فعالیت، رویداد، رابطه یا موقعیت
مثالهای طبیعی
Her involvement in the project lasted three years.
مشارکت او در پروژه سه سال طول کشید.
He denied any involvement with the fraudulent scheme.
او هرگونه دخالت در طرح تقلبی را انکار کرد.
Parental involvement can strengthen students' motivation.
مشارکت والدین میتواند انگیزهٔ دانشآموزان را تقویت کند.
نکتهٔ کاربردی
برای مشارکت در فعالیت یا موقعیت از `involvement in` استفاده کنید؛ `involvement with` اغلب بر ارتباط با افراد یا سازمانها تأکید دارد.
