معنی ۱formal · 86%
چیزی که نتوان آن را حلوفصل کرد یا برایش به نتیجهای رضایتبخش رسید.
مثالهای طبیعی
Their dispute appeared irresolvable without outside help.
به نظر میرسید اختلاف آنها بدون کمک بیرونی حلشدنی نیست.
The class debated an apparently irresolvable paradox.
دانشآموزان کلاس دربارهٔ تناقضی بحث کردند که ظاهراً راهحلی نداشت.
Negotiators found the disagreement irresolvable under current terms.
مذاکرهکنندگان دریافتند که اختلافنظر با شرایط کنونی قابل حل نیست.
نکتهٔ کاربردی
اغلب در تحلیل، مذاکره و مباحث فلسفی استفاده میشود.
