معنی ۱neutral · 84%
ایجاد چند صدای زنگمانندِ کوتاه، ظریف و زیر، معمولاً از برخورد اجسام فلزی.
مثالهای طبیعی
Her keys jingled as she opened the door.
وقتی در را باز میکرد، کلیدهایش جلینگجلینگ صدا میدادند.
Small bells were jingling on the horse’s harness.
زنگولههای کوچکِ روی یراق اسب جلینگجلینگ میکردند.
He jingled his coins to get our attention.
او سکههایش را به صدا درآورد تا توجه ما را جلب کند.
نکتهٔ کاربردی
jingle هم بدون مفعول و هم با مفعول به کار میرود: The bells jingled در برابر She jingled the bells.
