معنی ۱neutral · 84%
مجموعهای آشفته از چیزهایی که نظم و ترتیب مشخصی ندارند.
مثالهای طبیعی
The drawer contained a jumble of loose cables.
داخل کشو پر از کابلهای درهمریخته بود.
His explanation was a jumble of unrelated ideas.
توضیح او آمیزهای آشفته از ایدههای بیربط بود.
After the trip, my memories formed a jumble.
بعد از سفر، خاطراتم در ذهنم به هم ریخته بود.
نکتهٔ کاربردی
ساخت a jumble of بسیار رایج است. فعل jumble به معنای درهمآمیختن است؛ این مدخل فقط اسم را بررسی میکند.
