توجیه کردن؛ دلیل آوردن.
مثالهای طبیعی
Can you justify the extra expense?
میتوانی برای این هزینهٔ اضافی دلیل بیاوری؟
The evidence does not justify such a strong claim.
شواهد چنین ادعای محکمی را توجیه نمیکنند.
He tried to justify his decision to the team.
او سعی کرد تصمیمش را برای تیم توجیه کند.
نکتهٔ کاربردی
در ترکیب «justify a decision»، «justify» در معنای «توجیه کردن» بهکار رفته است. این فعل را متناسب با زمان و فاعل صرف کنید.
