معنی ۱neutral · 89%
به رنگ قهوهای مایل به زرد، بژ یا سبز مایل به قهوهایِ مات باشد.
مثالهای طبیعی
She bought a khaki jacket for hiking.
او برای کوهپیمایی یک کت خاکی خرید.
The soldiers wore khaki uniforms in the photograph.
سربازان در عکس لباسهای فرم خاکی پوشیده بودند.
Khaki curtains would suit the wooden furniture.
پردههای خاکی با مبلمان چوبی هماهنگ میشوند.
نکتهٔ کاربردی
khaki به مجموعهای از رنگهای ملایم خاکی، از قهوهای روشن تا سبز زیتونی، اشاره دارد و پیش از اسم میآید.
