دارای مسیرها یا بخشهای بههمپیوسته و تودرتوی بسیار که پیدا کردن راه یا درک آنها دشوار است.
مثالهای طبیعی
The labyrinthine streets defeated our usual navigation app.
خیابانهای پیچدرپیچ شهر، برنامهٔ مسیریاب همیشگیمان را هم به دردسر انداختند.
Clients struggled with the company’s labyrinthine approval process.
مشتریان با فرایند پیچدرپیچِ تأیید درخواستها در شرکت مشکل داشتند.
The plot becomes increasingly labyrinthine near the final chapter.
پیرنگ داستان نزدیک فصل پایانی، پیوسته پیچیدهتر و تودرتوتر میشود.
نکتهٔ کاربردی
واژهای ادبی یا رسمی است؛ صرفاً به معنای «طولانی» نیست.
